تبلیغات
تُرجی مَن تَشاء - حُرّ امام خمینی پهلوان بی مزار شهید شاهرخ ضرغام3

دیدار با آیت الله خامنه ای

بیست و چهارم آبان بود. مقام معظم رهبری که در آن زمان امام جمعه تهران بود به آبادان آمدند. بعد هم به جمع نیروهای فدائیان اسلام تشریف آوردند. مسئولین دیگر هم قبلاً برای بازدید آمده بودند. اما این بار تفاوت داشت.

شاهرخ همه بچه ها را جمع کرد و به دیدن آقا آمد. فیلم دیدار ایشان هنوز موجود است. همه گرد وجود ایشان حلقه زده بودند. صحبتهای ایشان قوت قلبی برای تمام بچه ها بود.


جایزه عراق برای سر شاهرخ

در آبادان بودم. به دیدن دوستم در یكی از مقرها رفتم. کار او به دست آوردن اخبار مهم از رادیو تلویزیون عراق بود. این خبرها را هم به سید و فرمانده ها می داد ، تا مرا دید گفت: یازده هزار دینار چقدر می شه!؟ با تعجب گفتم: نمی دونم، چطور مگه!؟

گفت: الان عراقی ها در مورد شاهرخ صحبت می کردند! با تعجب گفتم :شاهرخ خودمون! فرمانده گروه پیشرو؟!

گفت: آره حسابی هم بهش فحش دادند. انگار خیلی ازش ترسیده اند.

گوینده عراقی می گفت: این آدم شبیه غول می مونه. اون آدمخواره هر کی سر این جلاد رو بیاره یازده هزار دینار جایزه می گیره!!

دوستم ادامه داد: تو خرمشهر که بودیم برای سر شهید شیخ شریف جایزه گذاشته بودند. حالا هم برای شاهرخ، بهش بگو بیشتر مراقب باشه.


دعا کن شهید بشم

برای دریافت آذوقه رفتم اهواز. رسیدم به استانداری. سراغ دكتر چمران را گرفتم. گفتند: داخل جلسه هستند. لحظاتی بعد درب ساختمان باز شد. دكتر چمران به همراه اعضای جلسه بیرون آمدند. سید مجتبی هاشمی و شاهرخ و برادر ارومی از معاونین سید بود كه در حمله به حجاج در سال ۶۶ به شهادت رسید، پشت سر دكتر بودند.

جلو رفتم و سلام كردم. شاهرخ را هم از قبل می شناختم. یكی از رفقا من را به شاهرخ معرفی كرد و گفت: آقا سید از بچه های محل هستند. شاهرخ دوباره برگشت و من را در آغوش گرفت و گفت: مخلص همه سادات هم هستیم.

كمی با هم صحبت كردیم. بعد گفت: سید ما تو ذوالفقاری هستیم. وقت كردی یه سر به ما بزن. من هم گفتم: ما تو منطقه دُب حردان هستیم شما بیا اونجا خوشحال می شیم. گفت: چشم به خاطر بچه های پیغمبر هم كه شده می یام.

چند روز بعد در سنگرهای خط مقدم نشسته بودم. یك جیپ نظامی از دور به سمت ما می آمد. كاملاً در تیررس بود. خیلی ترسیدم. اما با سلامتی به خط ما رسید. با تعجب دیدم شاهرخ با چندنفر از دوستانش آمده. خیلی خوشحال شدم.

بعد از كمی صحبت كردن مرا از بچه ها جدا كرد و گفت: سید یه خواهشی از شما دارم. با تعجب پرسیدم: چی شده!! هر چی بخوای نوكرتم. سریع ردیف می كنم.

كمی مكث كرد و با صدائی بغض آلود گفت: می خوام برام دعا كنی.

تعجب من بیشتر شد. منتظر هر حرفی بودم به جز این! دوباره گفت: تو سیدی مادر شما حضرت زهراست(س)خدا دعای شما رو زودتر قبول می كنه. دعا كن من عاقبت به خیر بشم!

كمی نگاهش كردم و گفتم: شما همین كه الان تو جبهه هستی یعنی عاقبت به خیر شدی! گفت: نه سید جون. خیلی ها می یان اینجا و هیچ تغییری نمی كنند. خدا باید دست ما رو بگیره. بعد مكثی كرد و ادامه داد: برای من عاقبت به خیری اینه كه شهید بشم. من می ترسم كه شهادت رو از دست بدم. شما حتماً برای من دعا كن.


روزهای پایانی

سه روز تا شروع عملیات مانده بود. شب جمعه برای دعای کمیل به مقر نیروها در هتل آمدیم. شاهرخ، همه نیروهایش را آورده بود. رفتار او خیلی عجیب شده. وقتی سید دعای کمیل را می خواند شاهرخ در گوشه ای نشسته بود.از شدت گریه شانه هایش می لرزید!

با دیدن او ناخوداگاه گریه ام گرفت. سرش پائین و دستانش به سمت آسمان بود. مرتب می گفت: الهی العفو...

سید خیلی سوزناك می خواند. آخر دعا گفت: عملیات نزدیکه، خدایا اگه ما لیاقت داریم ما رو پاک کن و شهادت رو نصیبمان کن. بعد گفت: دوستان شهادت نصیب كسی می شه كه از بقیه پاكتر باشه. برگشم به سمت عقب شاهرخ سرش را به سجده گذاشته بود و بلند بلند گریه می كرد!

صبح فردا، یکی از خبرنگاران تلویزیون به میان نیروها آمد و با همه بچه ها مصاحبه کرد. این فیلم چندین بار از صدا وسیما پخش شده. وقتی دوربین در مقابل شاهرخ قرارگرفت چند دقیقه ای صحبت كرد. در پایان وقتی خبرنگار از او پرسید: چه آرزوئی داری؟ بدون مكث گفت: پیروزی نهائی برای رزمندگان اسلام و شهادت برای خودم!!

شاهرخ ضرغام


حالات قبل از شهادت

عصر روز یكشنبه شانزدهم آذر پنجاه ونه بود. سید مجتبی همه بچه ها را در سالن هتل جمع کرد. تقریباً دویست وپنجاه نفر بودیم. ابتدا آیاتی از سوره فتح را خواند. سپس در مورد عملیات جدید صحبت کرد:

برادرها، امشب با یاری خدا برای آزادسازی دشت و روستاهای اشغال شده در شمال شرق آبادان حرکت می کنیم. استعداد نیروی ما نزدیك به یك گردان است. اما دشمن چند برابر ما نیرو و تجهیزات مستقر كرده. ولی رزمندگان ما ثابت کرده اند که قدرت ایمان بر همه سلاح های دشمن برتری دارد . . .

. . . همه سوار بر كامیونها تا روستای سادات و سپس تا سنگرهای آماده شده رفتیم. بعد از آن پیاده شدیم و به یك ستون حركت كردیم.

آقا سید مجتبی جلوتر از همه بود. من و یكی از رفقا هم در کنارش بودم.

شاهرخ هم کمی عقبتر از ما در حرکت بود. بقیه هم پشت سر ما بودند. در راه یكی از بچه ها جلو آمد و با آقا سید شروع به صحبت كرد. بعد هم گفت:

دقت کردید، شاهرخ خیلی تغییر كرده! سید با تعجب پرسید: چطور؟!

گفت: همیشه لباسهای گلی و کثیف داشت. موهاش به هم ریخته بود. مرتب هم با بچه ها شوخی می كرد و می خندید اما حالا!

سید هم برگشت و نگاهش کرد. در تاریكی هم مشخص بود. سر به زیر شده بود و ذکر می گفت. حمام رفته بود و لباس نو پوشیده بود. موها را هم مرتب کرده بود.

سید برای لحظاتی در چهره شاهرخ خیره شد. بعد هم گفت: از شاهرخ حلالیت بطلبید، این چهره نشون می ده که آسمونی شده. مطمئن باشید که شهید می شه!

***

شهادت

ساعت نه صبح بود. تانکهای دشمن مرتب شلیک می کردند و جلو می آمدند. از سنگر کناری ما یکی از بچه ها بلند شد و اولین گلوله آرپی جی را شلیک کرد. گلوله از کنار تانک رد شد. بلافاصله تانک دشمن شلیک کرد و سنگر را منهدم کرد.

تانكهائی كه از روبرو می آمدند بسیار نزدیك شده بودند. شاهرخ هم اولین گلوله را شلیك كرد. بلافاصله جای خودمان را عوض کردیم. آنها بی امان شلیک می کردند. شاهرخ گلوله دوم را زد. گلوله به تانک اصابت کرد و با صدای مهیبی تانک منفجر شد.

تیربار روی تانک ها مرتب شلیك می كردند. ما هنوز در كنار نفربر در درون خاكریز بودیم. فاصله تانكها با ما كمتر از صدمتر بود. شاهرخ پرسید: نارنجك داری؟ گفتم: آره چطور مگه! گفت: نفربر رو منفجر كن. نباید دست عراقیا بیفته .

بعد گفت: تو اون سنگر گلوله آرپی جی هست برو بیار. بعد هم آماده شلیك آخرین گلوله شد. شاهرخ از جا بلند شد و روی خاكریز رفت. من هم دویدم و دو گلوله آرپی جی پیدا کردم. هنوز گلوله آخر را شلیک نکرده بود كه صدائی شنیدم!

Final-13


یكدفعه به سمت شاهرخ برگشتم. چیزی كه می دیدم باوركردنی نبود. گلوله ها را انداختم و دویدم. شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاكریز افتاده بود. گوئی سالهاست كه به خواب رفته. بر روی سینه اش حفره ائی ایجاد شده بود. خون با شدت از آنجا بیرون می زد! گلوله تیربار تانك دقیقاً به سینه اش اصابت كرده بود ، رنگ از چهره ام پریده بود. مات و مبهوت نگاهش می کردم. زبانم بند آمده بود. کنارش نشستم. داد می زدم و صدایش می كردم. اما هیچ عكس العملی نشان نمی داد. تانكها به من خیلی نزدیك شده بودند. صدای انفجارها و بوی باروت همه جا را گرفته بود. نمی دانستم چه كنم. نه می توانستم او را به عقب منتقل كنم نه توان جنگیدن داشتم.


اسلحه ام را برداشتم تا به سمت عقب حركت كنم. همین كه برگشتم دیدم یك سرباز عراقی كنار نفربر ایستاده! نفهمیدم از كجا آمده بود. اسلحه را به سمتش گرفتم و سریع تسلیم شد. گفتم: حركت كن. یك نارنجك داخل نفربر انداختم. بعد هم از میان شیارها به سمت خاکریز خودی حركت كردیم.

صد متر عقبتر یك خاكریز كوچك بود. سریع پشت آن رفتیم. برگشتم تا برای آخرین بار شاهرخ راببینم. با تعجب دیدم چندین عراقی بالای سر او رسیده اند. آنها مرتب فریاد می زدند و دوستانشان را صدا می كردند. بعد هم در كنار پیكر او از خوشحالی هلهله می كردند.


دستان اسیر را بستم. با هم شروع به دویدن كردیم. در راه هر چه اسلحه جامانده بود روی دوش اسیر می ریختم! در راه یك نارنجك انداز پیدا كردم . داخل آن یك گلوله بود. برداشتم و سریع حركت كردیم. هنوز به نیروهای خودی نرسیده بودیم. لحظه ای از فكر شاهرخ جدا نمی شدم.

یكدفعه سر وكله یك هلی كوپتر عراقی پیدا شد! همین را كم داشتیم. در داخل چاله ای سنگر گرفتیم. هلی کوپتر بالای سر ما آمد و به سمت خاکریز نیروهای ما شلیک می کرد. نمی توانستم حرکتی انجام دهم. ارتفاع هلی کوپتر خیلی پائین بود و درب آن باز بود. حتی پوكه های آن روی سر ما می ریخت فكری به ذهنم رسید.

نارنجک انداز را برداشتم. با دقت هدفگیری كردم و گلوله را شلیك كردم باور كردنی نبود. گلوله دقیقاً به داخل هلی کوپتر رفت. بعد هم تکان شدیدی خورد و به سمت پائین آمد. دو خلبان دشمن بیرون پریدند. آنها را به رگبار بستم. هر دو خلبان را به هلاکت رساندم . دست اسیر را گرفتم و با قدرت تمام به سمت خاکریز دویدیم. دقایقی بعد به خاكریز نیروهای خودی رسیدیم. از بچه ها سراغ آقاسید (مجتبی هاشمی) را گرفتم. گفتند:

مجروح شده گلوله تیربار دشمن به دستش خورده و استخوان دستش را خُرد کرده ، اسیر را تحویل یكی از فرمانده ها دادم. به هیچیك از بچه ها از شاهرخ حرفی نزدم. بغض گلویم را گرفته بود. عصر بود كه به مقر برگشتیم.


گمنامی

نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند . شب بود که به هتل رسیدیم. آقاسید را دیدم. درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت :

شاهرخ کو!؟

بچه ها هم در كنار ما جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم . قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد. سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم ، كسی باور نمی كرد كه شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان .

روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد. نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟

گفتم: چطور مگه؟! گفت: الان عراقی ها تصویر جنازه یك شهید رو پخش کردند. بدنش پر از تیر و ترکش و غرق در خون بود. سربازای عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراقی هم می گفت: ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. اوشهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاك كند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم. نه شهرت نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر ، اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان بلكه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک های سرزمین ایران است.

او مرد میدان عمل بود او سرباز اسلام بود. او مرید امام بود. شاهرخ مطیع بی چون و چرای ولایت بود و اینان تا ابد زنده اند.


ارتباط مادر با فرزند پس از شهادت


Final-8

(خانم عبدالهی (مادر شاهرخ) که در مردادماه 1388 به شاهرخ پیوست. شادی روحش صلوات)


چند روزی از شهادت شاهرخ گذشت. جلوی در مقر ایستاده بودم. یك خودرو نظامی جلوی در ایستاد و یك پیر زن پیاده شد. راننده كه از بچه های سپاه بود گفت: این مادر از تهران اومده، قبلاً هم ساکن آبادان بوده. می گه پسرم تو گروه فدائیان اسلامِ، ببین می تونی کمکش کنی.

جلو رفتم. با ادب سلام کردم و گفتم: من همه بچه ها را می شناسم. اسم پسرت چیه تا صداش کنم. پیرزن خوشحال شد و گفت: می تونی شاهرخ ضرغام رو صدا کنی.

سَرم یکدفعه داغ شد. نمی دانستم چه بگویم. آوردمش داخل و گفتم: فعلاً بنشینید اینجا رفته جلو، هنوز برنگشته

عصر بود که برادر کیان پور(برادر شاهرخ که از اعضای گروه بود و چند روز قبل مجروح شده بود)از بیمارستان مرخص شد. یک روز آنجا بودند. بعد هم مادرش را با خودش به تهران برد.

قبل از رفتن، مادرش می گفت: چند روز پیش خیلی نگران شاهرخ بودم. همان شب خواب دیدم که در بیابانی نشسته ام و گریه می کنم. شاهرخ آمد. با ادب دستم را گرفت و گفت: مادر چرا نشستی پاشو بریم. گفتم: پسرم کجائی، نمی گی این مادر پیر دلش برا پسرش تنگ می شه؟ مرا کنار یک رودخانه زیبا و بزرگ برد و گفت: همین جا بنشین

بعد به سمت یک سنگر و خاکریز رفت. از پشت خاکریز دو سید نورانی به استقبالش آمدند. شاهرخ با خوشحالی به سمت آنها رفت. می گفت و می خندید.

بعد هم در حالی كه دستش در دستان آنها بودگفت: مادرمن رفتم. منتظر من نباش!

٭٭٭

سال بعد وقتی محاصره آبادان از بین رفت، دوباره این مادر به منطقه ذوالفقاری آمد. قرار شد محل شهادت شاهرخ را به او نشان دهیم. من به همراه چند نفر دیگر به محل حمله شانزده آذر رفتیم. داخل جاده خاكی به دنبال نفربر سوخته بودم.

قبل از اینکه من چیزی بگویم مادرش سنگری را نشان داد و گفت: پسرم اینجا شهید شده درسته؟! با تعجب جلو رفتم و در پشت سنگر نفربر را پیدا كردم.گفتم: بله، شما از کجا می دونستید!؟

همینطور كه به سنگر خیره شده بود گفت: من همینجا را در خواب دیدم. آن دو جوان نورانی همینجا به استقبالش آمدند!!

بعد ادامه داد: باور کنید بارها او را دیده ام. اصلاً احساس نمی کنم که شهید شده. مرتب به من سر می زند. هیچوقت من را تنها نمی گذارد!

٭٭٭

مدتی بعد به همراه بچه های گروه پیگیری كردیم و خانه ای مناسب در شمال تهران برای این مادر و خانواده اش مهیا كردیم. و تحویل دادیم. روز بعد مادر شاهرخ كلید و سند خانه را پس فرستاد. باتعجب به منزلشان رفتم و از علت این كار سوال كردم. خانم عبدالهی خیلی با آرامش گفت: شاهرخ به این كار راضی نیست. می گه من به خاطر این چیزها جبهه نرفتم! ما هم همین خانه برامون بسه.

سالها بعد از جنگ هم که به دیدن این مادر رفتیم. می گفت. اصلاً احساس دوری پسرش را نمی کند. می گفت: مرتب به من سر می زند.

پسرش هم می گفت: مادرم را بارها دیده ام. بعد از نماز سر سجاده می نشیند و بسیار عادی با پسرش حرف می زند. انگار شاهرخ در مقابلش نشسته. خیلی عادی سلام و احوالپرسی می كند.


Final-9

 


http://leader-khamenei.com/images/stories/download..l-k.ir.gifفایل تصویری مصاحبه با شهید شاهرخ ضرغام در منطقه جنگی : 1.9 مگابایت

 

منبع: کتاب "شاهرخ حُرّ انقلاب اسلامی" گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

 

منبع : صالحات

  • paper | خرید اینترنتی | ماه موزیک